تبليغاتX
خانواده سه نفره من

خانواده سه نفره من

من ..تو.. عشق .. می سازیم با هم یه زندگی قشنگو

سلام به همه دوستای خوبم

فعلا درگیر یه سری مسائل و  پیش امدها هستم.

اینجا دارم همه چی رو می نویسم بنا به دلایلی دوست دارم یه سری افراد نوشته هامو بخونن  و از اونجایی که بعضی ها هم ادرس رو دارن اینجا ادامه مطالب رو می نویسم البته دارم مطالبم رو انتقال می دم اونور

برای همین همه فایل ها رو رمز گذاری کردم و رمزش رو هم تک تک در خونتون می یام و می گم بهتون

دوستتون  دارم.

از همه دوستای خوبم شرمنده ام که می یان و به من سر می زنن اما منه تنبل خانوم...

ولی به خدا می یام وبلاگ هاتون رو می خونم اما نمی تونم کامنت بذارم.

اما داره توفیق اجباری می شه که به همتون سر بزنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 15:8  توسط تمشکی خانم  | 

جزایر قناری

گفته بودم با این همکارم که توی یه اتاقیم و روبروی من میشینه دعوا کرده بودیم تووووپ

از اون موقع به بعد دیگه با هم حرف نزدیم و نمی زنیم. خلاصه یه جورایی راحت شدیم از دست هم
حالا یکی از همکارای دیگمون گیر داده بود که بیا من شما رو آشتی بدم گفتم برو بابا تازه از دست هم راحت شدیم جالب اینجا بود که می گفت اتفاقا اونم همین حرف رو زده (جااااااااااااان

چندی پیش رفته بودیم جزایر قناری قشم.. خیلی خوب بود دوست داشتم زیاد
دخملمم که نگو دیگه مثل خودم عشق می کرد می اومد بیرون. زیاد نمی شد خرید کرد به چند جهت اول اینکه بیشتر عمده فروش بودن. در مرحله بعد این بود که قیمت های اون چیزایی که من دوست می داشتم با تهران زیاد تفاوت نداشت برای همین به خرید چند تا وسایل جینگلی برای دخملی قناعت ورزیده و برگشتیم.

هفته آینده شاید اگه تونستم عکس دخملک رو گذاشتم. اما قول بدین نخولینش... هوهو هو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 7:58  توسط تمشکی خانم  | 

چند شاخه گل نرگس

یه دوست خوب و با وفا دارم که خیلی می دوستمش .
فوق العاده برام عزیزه و اون معنی کلمه دوست همه جوره مصادق بارزش ایشون می شه.

یه دوست باوفا برای همیم. محرم اسرار هم چه تو کار چه تو زندگی
امروز منو صدا زده و به من چند شاخه گل نرگس داد عطرش اتاقمو پر کنه و من مست خودش کرده.
داشتم به این فکر می کردم که درسته اون گل ها رو خودش نخریده بود  اما بزرگترین ارزشش برای من اینه که تو اون لحظه به یاد من بوده و حتی چند شاخه اش رو به من داده و این محبتش رو تو دلم بیشتر کرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 11:16  توسط تمشکی خانم  | 

باز هم نوشتن ادامه داره

هووووووووووووووووم نوشتن بعد از مدتها خیلی سخته

نمی دونی از کجا حرفای نگفته رو بنویسی.
روزهای اول شروع کاری به خاطر یه مدت نبودن سخت بود مخصوصا صبحها بیدار شدن
حالا بیدار شدن خودم یه طرف صبح اون طفل معصومم از خواب انداختن یه طرف. طفلکی کلی گریه می کرد و می کنه.

حالا که فعلا این ماه مهد تحریم شد و غزل رو نبردم اونم به خاطر مریضی . نمی دونم چیه از اول مهر دائم این جوجه من مریضه. اصلا هم خوب نمی شه/سرما می خوره خونه مراقبت می کنم یه هفته ده روز باز تا می برم مهد دو روز نگذشته دوباره همون آش و همون کاسه.

سفت و سخت دنبال یه پرستارم تو رو خدا اگر آدم خوب و مهربون و با انصاف می شناسین کمک کممممک

این روزا شرایط کاری برگشته به همون روزهای اول بودن. خدا رو شکر دیگه چون کار اومده دست خودم و همه چی روتین شده اوضاع و احوال خیلی بهتره اما خوب ساعات اول کار خیلی بد جور می گذره از ازدیام جمعیت و اینو واون.
تولد دخترم هم گذشت یکساله شد نفس مامان
اما خوب چون تولدش تو ماه صفر بود فعلا که تولدی براش نگرفتم چون اغلب فامیلامون هم شهرستانم میخوام برم خونه مامانم اینا اونجا براش تولد بگیرم.
میخواستم تهران یکی بگیرم اما همسری گفت فقط یکی منم اونجا رو ترجیح دادم چون هم بستگان درجه یک اونجان هم اینکه مطمئنم همه می یان چون میخواستم خانومانه باشه برای همین همسری می گفت اگر بخوای تهران بگیری طرف که خانومش رو بر نمی داره از اون ور شهر بیاره اینجا برای یک مهمونی دو سه ساعته تازه خودشم نباشه آخه اینایی که مد نظرم بود ازمون خیلی دورن.
اما خوب امشب یه مهمونی که یه جورایی ربطش دادم به تولد دخملک تا به قوی دل خودم خوش باشه دارم.

از اول هفته تمشکی فعال میشه و روز به روز حوادث رو می نویسه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 15:14  توسط تمشکی خانم  | 

تضعیف روحیه..

دیگه زندگی مثل روزهای گذشته نیس

دیگه همه وقتت صرف همسری نمی شه.

اونقدر گرفتار و درگیرم که برای تمیز کردن خونه همسری باید غزل رو ببره بیرون تا من بتونم دو دقیقه خونه رو کمی سر و سامان بدم و شبیه خونه آدمیزادش کنم.

اونقدر درگیر غزلم که شبا باید دور از همسری بخوابم؟ چرا ؟ چون غزل زود می خوابه و تو اتاق می خوابونمش . همسری هم یا جلوی تی وی خوابش می بره یا همونجا می خوابه؟ خوب اون موقع باید کدوم رو انتخاب کرد؟؟!!!

البته ین نکته قابل ذکر است که در مورد غرل هر چی به همسری بگی میگه من نمی تونم خودت انجام بده.

مثلا این غذا رو بهش بده تا من نماز بخونم من نمی تونم

این لباس رو تنش کن تا منم آماده بشم من نمی تونم  و هزاران نمی تونم دیگه...

----------------------------

دیگه از محل کارم رسما متنفر شدم. دلم میخواد جامو عوض کنم. دیگه از اینجا بدم اومد. قبلا که گفتم دفتر یه مدیر کار می کنم. تقریبا ۷ سالی می شه

حالا قضیه این تنفر چیه؟ این که احساس می کنم آقای رئیس اونجور که باید هوای دفتر رو نداره ظاهرا بی اهمیت ترین جا دفتره.

این موضوع دیروز برام به اثبات رسید اونم تو فایلی که اسم من تو پاییت ترین رده بود در حالی که مسئولین دفاتر ادارات دیگه تو رده های بالا. و این موضوع باعث شد فکر کنم واقهعا چه جاهایی حفق من خورده شده و من همیشه تحمل کردم و بدتر از اون دفاع هم کردم.

دیشب به همسری گفتم میخوام جامو عوض کنم اما دنبال بهانه ام.

بدبختی همینه که این مدت طولانی کار بدجوری منو تو رودبایستی رئیس گذاشته. به همسری میگم یه مدت بی نظم می شم زیاد میرم مرخصی و کارامو یکی دوتا انجام می دم تا خودش بگه برو؟

اما همسری گفت نه این درست نیست برو باهاش حرف بزن و بگو من میخوام جا به جا شم شما مشکلی نداری؟گفتم اونم راحت قبول می کنه ، همسری میگه حداقل دلیلش رو می پرسه تو هم براش بگو؟ اما من نمی تونم این کار رو بکنم؟

امروز به شدت گند شروع شد دیگه خسته ام از اینجا..

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 10:53  توسط تمشکی خانم  | 

خودم باور ندارم

یعنی از چهل روزگی غزلی تا الان ننوشتم بابا ای ول به خودم باورم نمیشه

خوب تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد

عید امسال رو که شهرستان بودیم و من اونجا سعی کردم غزلی رو پستو نکی کنم

و اولین پستونکی که دخملکم خورد و خیلی قشنگ اونو بادستاش نگه می داشت و بازی می کرد ۵ فروردین بود.

امسال برای اولین بار تو جنگل رو دیدی.

وقتی برای دیدن مامان بزرگ بابایی رفتیم گرگان. اما به یه حرکت قشنگ من همه اون عکسهای یادگاری پاک شد

آخرهای نوروز که داشتیم برمیگشتیم تهران دخترم چشماش دائم قی می گرفت و به سختی باز می شد و منی که اونقدر مراقبت بودم دائم خودمو سرزنش می کردم که به خاطر یه خجالت برای نه گفتن باعث شدم تو سرما بخوری برای همین به محض اینکه وارد تهران شدیم بردمت یش یه دکتر متخصص که گفت سرماخوردگی نیست و گاهی وقتها این مشکل برای نوزادان پیش می یاد و دوره ای هستش این اتفاق هم ۱۲ فروردین بود.

اردیبهشت ماه امسال شروعش با غلطیدن غزلک همراه بود.

سوم اردیبهشت دخترم بدون کمک ما غلطید و ما رو غرق لذت و خنده از این کارش کرد.

۱۲ اردیبهشت ماه امسال دخترم اولین سفر زیارتی خودش رو رفت اونم مشهد که یکی از دوستای مامان هم اونجا دیدیم .

۱۵ اردیبهشت ماه آب دهنت رو روی لبات جمع میکردی و با لبات بازی می دادی اون روز ما خونه عمه مریم مهمونی بودیم که با این کارت کلی خندیدیم .

روز برگشت به تهران(جمعه ۱۷ اردیبهشت) هم عمو حسن (شوهر خاله جون) زحمت کشیده بود و کلی گل محمدی آورده بود و مامانی و خاله جونم پرپر کردن و تو رو گل باران کردیم. اینکار رو برای این انجام می دن که بعدهت بچه به گل و بهار و .. حساسیت نگیره

اولین باری که پاهاتو به سمت دهنت آوردی و خوردی ۸خرداد ماه بود اونقدر قشنگ اینکار رو می کردی که من تشویقت می کردم و از این کار تو خیلی لذت می بردم. عکسهای یادگاری هم ازت گرفتم.

اولین حرفی که خیلی واضح و قشنگ زدی بابا بود. این اتفاق تو ۹ خرداد افتاد و من خیلی ذوق زده شدم. معلومه که دختر بابایی هستی؟

۱۸ خرداد ماه هم تونستی بشینی البته بیشترین تکیه ات روی دستات بود اگر بخوای صاف بشینی و با تسلط کامل نیاز داری که یکی مراقبت باشه.

دیگه روزای آخری هست که تو خونه ام و با تو . تا چند روز دیگه مهمون مهد خواهی بود تلاشهام برای پیدا کردنپرستار به جایی نرسید

یه مهد فعلا پیدا کردم که قراره فردا برم و در موردش پرس و جو کنم. برای همین تو این یک هفته تو رو به شیشه هم عادت دادم اونم به چه مشقتی اصلا قبول نمی کردی برای همین اب  قند شروع کردم تا به شیر رسیدم.

خیلی به غذا خوردن علاقه داری البته منم یه کوچولو برای آشنایی با مزه ها بهت می دم وقتی ما می خوریم اونقدر داد و بیداد میکنی تا به تو هم بدم.

نمونه اش امشب که برای شام سوپ درست کرده بودم . وقتی مزه اش برات خوشایند اومد با دور کردن قاشق از دهنت کلی سر و صدا می کردی و وقتی دوباره بهت می دادم یه اوهوم می گفتی و می خوردی خیلی مامانی غذا می خوری؟؟

به شدت به من وابسته شدی اونقدر که هیچ کس رو جز خودم برای خوابوندن و بغل کردنت قبول نداری!!

خوب نمی تونم برای همه کامنت بزارم اما از همه ممنونم باید بیام بخونم ببینم مهربون جونم کوچولوش به دنیا اومد یا نه؟مراسم عروسی عسلی به کجا رسید؟ و به همه دوستای خوب دیگه ام یه سری بزنم و از خبرا باخبر بشم دوستتون دارم .مواظب خودتون باشین.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 1:11  توسط تمشکی خانم  | 

دیروز دخترم چهل روزش شد. باور بودن چهل روز با تو ..وای چقدر سخته من توی این چهل روز مراقبت بودم بهت غذا دادم حمومت کردم و ..

چرا خداوند تو رو یه ذره محکم تر نساخته .. کاش محکم تر بودی تا من تو حسرت محکم بغل کردنت و فشار دادنت نبودم.

 همین دوباره میام که کلی حرف دارم. آخر هفته داریم می ریم شهرستان تا ساعت تحویل رو اونجا باشیم برای همین تا قبل از آخر هفته می یام. حتما"

به من بگین با این شکمم چکار کنم آخه.. همه بهم گفتن بعد از زایمان ببند اما اونقدر درد داشتم که نشد الانم اثری نداره چکااااااااااااااااااااااااااااااااار کنم؟؟

راستی آلونه چشات شور نیست غصه نخور .. خط کش رو لباسش رو ندیدی هاااا توجه..!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 3:49  توسط تمشکی خانم  | 

غزلکم

این مطلب رو خیلی وقته که نوشتم ولی به خاطر آپلود نشدن عکسا تا الان نشد که بذارم الانم با کلی سختی این چندتا عکس رو تونستم بذارم الان دخملکم ۳۴ روزشه

در ضمن سعی کردم برای همه دوستای خوبم پسورد بذارم اگر کسی یادم رفت بهم بگه. نازنین جون وبت برام باز می شه اما پستی نداره که بخواد قسمت نظراتی باشه و .. همین طور برای شما شمیم خانومی. آهان یه چیز دیگه از این به بعد پست ها رمز دار خواهد بود با همون پسوردی که دادم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 1:20  توسط تمشکی خانم  | 

من اومدم اما موقت..

سلام به همه دوستای خوب و مهربون خودم که خیلی دلم براتون تنگ شده وای تو این مدت همش فکرم اینجا بودکه چه خبره وکی به کیه و چه اتفاقاتی افتاده نتونستم به کسی سر بزنم با اینکه خیلی دلم میخواست. سه شنبه دیگه تهرانم اونموقع حتما میامو وبلاگا رو می خونم. دخملی روز سه شنبه 13 بهمن ماه ساعت 10:20 صبح بدنیا اومد. اسمشم غزل خانومی شد. بی نهایت دلنشین ودوست داشتنیه. نمیتونم اینجا عکس آپلود کنم وگرنه حتما عکسش رو می ذاشتم اینم میشه جز کارهای روز سه شنبه بدنیا اومدنش هم ماجرایی داره برای خودش اساسی میخواسم طبیعی به دنیا بیاد تا خودم اولی کسی باشم که می بینمش اما به دلیلی نشد و آخرش هم با کشیدن دردهای طبیعی سزارینی شدم و بابایی اش شد اولین کسی که دیدش خوب دیگه مراقب خودتون باشین دوست جونا تا سه شنبه . عکس غزلک هم اون موقع می ذارم.
+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 2:39  توسط تمشکی خانم  | 

دیگه رفتم...

سلاااااااااااام

نمی دونین چقدر دلم براتون تنگ شده و تنگ تر هم می شه..

بالاخره با کلی کلنجار رفتن با خودم و صحبت های همه بزرگان فامیل از عمه خانم همسری تا مادر شوهر و شوهر خواهر شوهر و مادرخودم و خاله ها و دوستان همسری رفتنمون تصویب شد

تا فردا مهمون این سازمان و تا سوم دی مهمون تهرانیم. بعد از اون می رم شهرستان ور دل مامان جان و بخور وبخواب و.. البته کلی کار برای خودم تراشیدم که به خاطر انجام اونا کمی فعالیت داشته باشم.

قراره برای دخملی مونم از طرف خودم و بابایی اش یه هدیه بخرم که هنوز نمی دونم چی؟ اما تصمیم دارم یه پلاک بخرم بدم روش اسمش رو با تاریخ تولدش رو حک کنن این خوبه ؟

برای خودمم میخوام از طرف همسری بخرم چون فکر نمی کنم اون یادش باشه..!!

از طرفی چون تو خانواده رسمه که روز دهم تولد نی نی رو جشن می گیرین کلی کار دیگه دارم از خریدهای اون مهمونی که برای بعدش مامان تو دردسر نیفته تا انجام خرده فرمایشای خودم.

میخوام برای بچه هایی که تو جشنمون هستن گیفت درست کنم . از طرفی یه متن آماده کردم که بدم صفحه اول قرآن خوشنویسی کنن. بعد از اون وسایل تزئینی جشن و ...اگر ایده برای جشن و تزئیناتش و غذاش دارین بهم بگین لطفا"

تولد دخملیمون احتمالا آخرای دی ماه یا اوایل بهمن ماه خواهد بود. شاید زیاد دسترسی به نت برای سر زدن بهتون نداشته باشم. اما حتما اگر فرصتی پیدا کنم دریغ نمیکنم. منم که معتاد این نت و نتگردی

ببخشین که نمی تونم جواب های کامنتاتون رو بدم فکر کنم با اومدن این فسقل بانو درگیری هام بیشتر بشه در حالی که وقتم کم می شه.

کمی از خریدای خرده ام مونده.

 قبل از رفتن و حتما عکسای اتاق غزلکمون رو براتون می ذارم.شبا اینقدر که به کارا و درست و به موقع انجام شدنشون فکر می کنم دیوونه شدم.

دعا کنین همه چیز ختم به خیر بشه. الهی آمین.

برای همتون دعا می کنم . مخصوصا لحظه تولد فسقل بانو

برای عسلی گلم با مهربون همسرش- خاطره جون با دختر نانازش- فرزانه عزیزم با حاجی ها و آقای همسر-یوکابد و همسرش- منصوره- شیوا و آقا میثم-الهه خانوم گل- آلونه بای خودم که خیلی دوستش دارم- نارنگی جون- نازنین عزیزم- عطیه که ویژه اس- مهربون عزیزم- افسان جونی- شمیم خانوم- شیرین خانومی-آسیه خانوم- جیک جیکو خودم-جوجو خانوم نانازی- بهناز گلی با آقای شوشو- رویا جون- فاطمه جون- هاله خانومی و همه دوستای دیگم..

اگر کسی رو جا انداختم ببخشین دلیل بر بی محبتی و .. نیست. ذهنم بیشتر یاری نکرد اما به یادتون خواهم بود همیشه و همیشه و همیشه.

برام دعا کنین - خیلی دوستتون دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 13:50  توسط تمشکی خانم  |