تبليغاتX
خانواده سه نفره من
خانواده سه نفره من
من ..تو.. عشق .. می سازیم با هم یه زندگی قشنگو
سلاااااااااااام

نمی دونین چقدر دلم براتون تنگ شده و تنگ تر هم می شه..

بالاخره با کلی کلنجار رفتن با خودم و صحبت های همه بزرگان فامیل از عمه خانم همسری تا مادر شوهر و شوهر خواهر شوهر و مادرخودم و خاله ها و دوستان همسری رفتنمون تصویب شد

تا فردا مهمون این سازمان و تا سوم دی مهمون تهرانیم. بعد از اون می رم شهرستان ور دل مامان جان و بخور وبخواب و.. البته کلی کار برای خودم تراشیدم که به خاطر انجام اونا کمی فعالیت داشته باشم.

قراره برای دخملی مونم از طرف خودم و بابایی اش یه هدیه بخرم که هنوز نمی دونم چی؟ اما تصمیم دارم یه پلاک بخرم بدم روش اسمش رو با تاریخ تولدش رو حک کنن این خوبه ؟

برای خودمم میخوام از طرف همسری بخرم چون فکر نمی کنم اون یادش باشه..!!

از طرفی چون تو خانواده رسمه که روز دهم تولد نی نی رو جشن می گیرین کلی کار دیگه دارم از خریدهای اون مهمونی که برای بعدش مامان تو دردسر نیفته تا انجام خرده فرمایشای خودم.

میخوام برای بچه هایی که تو جشنمون هستن گیفت درست کنم . از طرفی یه متن آماده کردم که بدم صفحه اول قرآن خوشنویسی کنن. بعد از اون وسایل تزئینی جشن و ...اگر ایده برای جشن و تزئیناتش و غذاش دارین بهم بگین لطفا"

تولد دخملیمون احتمالا آخرای دی ماه یا اوایل بهمن ماه خواهد بود. شاید زیاد دسترسی به نت برای سر زدن بهتون نداشته باشم. اما حتما اگر فرصتی پیدا کنم دریغ نمیکنم. منم که معتاد این نت و نتگردی

ببخشین که نمی تونم جواب های کامنتاتون رو بدم فکر کنم با اومدن این فسقل بانو درگیری هام بیشتر بشه در حالی که وقتم کم می شه.

کمی از خریدای خرده ام مونده.

 قبل از رفتن و حتما عکسای اتاق غزلکمون رو براتون می ذارم.شبا اینقدر که به کارا و درست و به موقع انجام شدنشون فکر می کنم دیوونه شدم.

دعا کنین همه چیز ختم به خیر بشه. الهی آمین.

برای همتون دعا می کنم . مخصوصا لحظه تولد فسقل بانو

برای عسلی گلم با مهربون همسرش- خاطره جون با دختر نانازش- فرزانه عزیزم با حاجی ها و آقای همسر-یوکابد و همسرش- منصوره- شیوا و آقا میثم-الهه خانوم گل- آلونه بای خودم که خیلی دوستش دارم- نارنگی جون- نازنین عزیزم- عطیه که ویژه اس- مهربون عزیزم- افسان جونی- شمیم خانوم- شیرین خانومی-آسیه خانوم- جیک جیکو خودم-جوجو خانوم نانازی- بهناز گلی با آقای شوشو- رویا جون- فاطمه جون- هاله خانومی و همه دوستای دیگم..

اگر کسی رو جا انداختم ببخشین دلیل بر بی محبتی و .. نیست. ذهنم بیشتر یاری نکرد اما به یادتون خواهم بود همیشه و همیشه و همیشه.

برام دعا کنین - خیلی دوستتون دارم.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 توسط تمشکی خانم
از این همکار خوش تیپم که بهتون گفته بودم. همون که اعصاب آدم رو خرد می کنه با حرفاش و سوالاش و حرکاتش.

به همسری میگم از شانسمون کی هم افتاده تو اتاق ما. می ترسم اینقدر که از این ایراد می گیرم بجه مون هم بشه یکی مثل این دور از جون.

امروز هم یه جورایی با هم لج به لج شدیم. اونقدر لذت می برم بعد زیر لب هی غر غر می کنه منم انگار نه انگار . هوای اینجا فوق العاده افتضاست من نمی دونم این جماعت اینجا چطور نفس می کشن.

رفتم و از تو اتاق پنکه رو آوردم  می دونم سرماییه برای همین پنکه رو ثابت کردم روی خودم بعد دیدم بلند شد رفت جهتش رو عوض کرد گفتم عوض نکن ایشون هم گفتند آخه استخون درد می گیرم.. حالم بهم خورد گفتم بادش که مستقیم به تو نمی خوره.

همکارم: آره ولی همین که هوا جا به جا می شه..

بعد تو یه لحظه که من رفته بودم تو اتاق اومدم دیدم پنکه رو خاموش کرده.

منم تو لحظه ای دیگر که اون رفت تو اتاق دوباره روشن کردم بعد اومد و شروع کرد غر غر دوباره من داشتم صحبت می کردم و متوجه حرفاش نشدم ولی ته دلم خوشحال بودم از اینکه تلافی کردم.

وای خدا این چند روز هم یه صبری بده که تحملش کنم . وقتی با من هم اتاق شده بود تمام همکارم می گفتن خدا صبرت بده من نمی فهمیدم چرا این حرف رو می زنن اما حالا می فهمم یه جورایی غیر قابل تحمله . جالب اینجاس می گه تو خونمون همه حرف منو قبول دارن و برای کاراشون با من مشورت می کنن به همسری که می گم میگه وقتی عاقلشون اینه و بقیه این رو قبول دارن اونا دیگه چی باشن؟؟؟!!!

خلاصه که بازار تلافی و لج به لج کردن داغه داغه..


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 توسط تمشکی خانم
فقط ۱۰ روز دیگه مهمون این سازمان و کارمندای نمونه شم. خیلی خسته ام اونقدر که واقعا به این مرخصی احتیاج دارم.

دیروز دیگه خدا خواست و تخت و کمد رو آوردن با همسری تا ساعت ۱ نصفه شب داشتیم خونه رو از اون وضعیت اسفناکش در می آوردیم.

شاید کمیش هم مربوط می شد به ذوق چیدن وسائل نی نی .

این روزا به شدت بی حوصله ام طوری که حوصله خودمم ندارم. از طرفی گاهی این همکارم هم ... هی یه جورایی با کاراش و حرفاش می ره رو اعصاب.بدتر از اون نمایندگیها دهنت باید کف کنه تا یه مطلب رو بهشون بفهمونی بعد می گن که ما نمی دونیم چرا از شما حقم سوال می شه از کوره در می ری؟؟ من موندم اونا نمی فهمن یا من فارسی نمی گم که مطلب همون مطلبه اما باید تو روزای مختلف تکرار کنی تا بفهمن. یکی دیگه از مزیت های این مرخصی هم خلاص شدن از دست همین آدم هاییه که نمی خوان بفهمنه.

دیروز که داشتم روزای بهم فشرده رو توی تقویم روی میز نگاه می کردم باورم نمی شد اینقدر زود گذشت و از الان دیگه باید ساعت شنی رو برگردوند و منتظر نشست.

این مدت مطالبی خوندم از مادرایی که با اومدن نی نی تو جمعشون روابطشون با همسرشون سرد شده و دیگه مثل قبل نیستن.

تصمیم گرفتم روزای آخر بشینم و با همسری حرف بزنم و بگم درسته که بچه شیرینه اما اون هیچ وقت باعث نمی شه که من از او دور بشم. شاید اونقدر وقتم رو بگیره که نتونم مثل قبل باهاش باشم اما او برام از اهمیت بیشتری برخورداره و همیشه در راسه  و کلی حرف دیگه.

دوباره دو دلی رفتن پیش مامان برای تولد این فسقل بانو یا موندن در اینجا افتاده تو جونم . اونقدر که تصمیم گیری رو برام سخت تر از قبل کرده به چند دلیل.

شاید اصلی ترینش هزینه بیمارستان که دلم برای همسری می سوزه از اینکه بخواد این پولو بده بعد از اون دور بودن از همسری می دونم اون روزا بهش زیاد احتیاج خواهم داشت . تو این سفر آخر که مامان اومد اینجا خودشم پیشنهاد داد برم اونجا اما باز گفت هر جور خودت دوست داری.

می دونم اومدن اینجا براش سخته اما خودمم روزای اول می دونم که حوصله شلوغی و جمع رو ندارم برای همین دلم می خواد دور باشم تا دور و برم خلوت تر باشه. اما باز هم نمی دونم چکار کنم. اگر بخوام برم اونجا دیگه باید از نیمه های دی بار و بندیل رو ببندم و یا علی .

احتمالا فردا عکسای وسایل فسقل بانو رو تو وب خودش می ذارم دوست داشتین می تونین برین اونجا. البته کامل نیست چون یه سری از وسایل هنوز خونه مامان ایناست و به دستم نرسیده.

راستی وب دوستانم رو خوندم اما نشد نظر بدم فکر نکنین بی معرفتی کردم هااااااااا

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 توسط تمشکی خانم

تو هفته گذشته  یه جورایی با مامان درگیر خرید برای وروجکمون بودیم.

عصر دوشنبه رفتیم جمهوری با آقای همسر و کمی گشتیم و یه چند تا تیکه هم خریدیم که اغلب به اصرار مامان بود چون خودم دوست داشتم بیشتر بچرخم .

یه بار هم پنجشنبه مه مرخصی گرفتم. اول رفتیم بهار که قیمت ها سر به فلک می کشید با این حال مامان هم می گفت اینو بخریم اونو بخریم. آخر هم گفتم مامان جااان اینجا همه چی فجیع گرونه بیا بریم همون جمهوری.

جمهوری هم که همچین ارزون  نبود اما باز هم خوب بود.

ختوم کلوم اینکه یه چند تا هم بهمون انداختن و بزرگترین اشتباه من این بود که فاکتور نگرفتم چون خیلی از قیمت ها رو با حساب خودم بیشتر از اون چیزی که باید از مون گرفت و این چند شب کار من شده همش حرص خوردن

آخر هم آقای همسر میگه که دیگه بهش فکر نکن تقصیر خودت بود اون همه خرید کردی یه فاکتور نگرفتی .

جالب اینجاست که یه شیشه برامون اضافه گذاشته بود وقتی رفتم عوضش کردم میگه که یه موقع مدیون ما نشین؟؟!!!!

منم بهش گفتم شما مدیون ما باشین اشکال نداره ما مدیون شما شیم گناه کبیره اس.

با این حال اعلام کردم که من راضی نیستم یه قرون از من اضافه تر گرفته باشه و..

بزرگترین اشتباه دیگه این بود که سعی کردم همه چی رو تو همون یه روز بخرم باید بیشتر می چرخیدم و قیمت می گرفتم چون از یه مغازه تا دو تا اونورترش 3 هزار تومان اختلاف قیمت یه لباسه دیگه بقیه اش چی باشه..

به هر حال گذشت و فقط حرص خوردناش موند برای من .

تا الان با اینکه سعی کردم تمام چیزای ضروری رو بخرم فقط یک میلیون و صد خرج کردم. حالا عکس و لیست خرید و قیمت ها رو تو وب وروجکمون می ذارم .

اگر به مامان باشه خیلی چیزا رو دوست داره بخره . من هر چی می گفتم مامان جاان برای بچه ای که موچیکه نباید زیاد خرید کرد به مرور و با تناسب سنش باید خرید کرد با این همه بازم خیلی از چیزا به نظرم الکی خریده شد.

تازه الانم زنگ زده که زسمه اینو بخریم و ... که من خیلی بحث کردم که من جا برای نگهداری بعدش ندارم و رسمه که باشه و .. آخرم گفت تو بخر بذار خونه من.

مامان میگه من دوست دارم همه چی آبرومند باشه. اما من دلم نمی خواد اون این همه هزینه کنی. چقدر این مامانا گناه دارن. به آقای همسر می گم بچه مال من و توست خرجش با یکی دیگه. از آقای همسر هم کمی بودجه گرفتم  تا بعضی چیزا رو خودم بخرم بهش گفتم باید خرج کنی تا بفهمی بچه خرج داره همچین الکی هم نیست.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 توسط تمشکی خانم
اول پستمو می ذارم بعد جواب کامنت ها رو می دم و بعدشم بهتون سر می زنم. هوووووووووم

 

خوب از اینجا شروع کنم که این همسایه ما انگاری فرهنگ آپارتمان نشینی .. تعطیل . نداره.

دیروز به همسری میگم باید برم یه کتاب در این خصوص بخرم بهش بدم بلکه یه خورده یاد بگیره.

گاهی وقتها اونقدر صدای موسیقی اش بلنده که وااااااای تو خونه خیلی واضح صدا داره طوری که انگار خودم اون آهنگ رو گذاشتم اینش برام مهم نیست ها اما خوب من همیشه تو اتاق آخری نماز می خونم و این صدای موسیقی بدجور حواسم رو ژرت میکنه یا ساعتی که اونو می ذاره . طفلکی تازه ساعت ۱۱ به بعد انگار خروسشون به صدا در میاد.

چند شب پیشم که انگار تو خونشون بنایی و نجاری داشتن. من از اون آدم هایم که اگر خوابم ببره و بپرم دچار سردرد بدی می شم یکی دو شب پیش داشتم خواب بد می دیدم و همینطور که تو خواب ناله می کردم از صدای گروم گروم و تق توق بیدار شدم حالا ساعت چند دقیقا یک ربع به دو شب. بعله همسایه محترمون نمی دونم چی شده بود هی داشت می کوبید به دیوار، چند بار همسری رو صدا کردم اما غرق خواب. رفتم تو آشپزخونه یکم آب خوردم نشستم جلو تلویزیون یکم اینور اونور کردم دیدم نه درست نمی شه اومدم چراغ اتاق رو روشن کردم و همسری رو صدا کردم و با توپ پر گفتم پاشو برو دم خونه اینا بگو ساعتتون خرابه احیانا" زنیکه..(آخه یه زنه) خلاصه همسری هم رفت تو همون اتاق که با اتاق خواب اونا مشترکه چند تا مشت کوبوند تودیوار که شنیدیم سریع دارن میگن هیس یواش جمعش کن و ..

فرداش به همسری می گم اینا مثل این زندانی ها که شبانه برای فرار شروع میکنن به کندن تونل فکر کنم دارن تو خونشون تونل می زنن یا شاید نقشه گنجی پیدا کردن  و.. خلاصه اینم از حکایت این همسایه با فرهنگ ما.. ایش ...

نمایی از نیم رخ وروجکمون تو وب خودش گذاشتم کسی دوست داشت می تونه بره ببینه. هوووووووووم همین.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط تمشکی خانم
بعدا" نوشت:

دیروز همسری گفت چرا نگفتی تولدت بوده من یادم نبود. گفتم اشکال نداره .سال دیگه جبران میکنیم.

بعد از دو ساعت معطلی تو ساختمان بیمارستان مهر با توجه به وقت قبلی، اعلام شد که نی نی گلی ما یه دخمل خانومی مامانیه... هوووووووووووم آقای همسر هم گفتن غزل جااان خودی نشون دادن بالاخره. بچمون زبونشم در آورد برامون. دستاشم مشت بود که به قول آقای همسر از الان بچه اقتصادیه..


وااااااااااااااای چقدر نبودم فکر نمیکردم روزی اینجا رو اینقدر دیر آپ کنم.

این روزا به شدت درگیر خوندن کتاب های رمانم. اونقدر که گاهی تا ساعت ۲ نصفه شب نشستم تا کتاب رو به پایان ببرم.

دیروز تولدم بود . مامان زنگ زد و بهم تبریک گفت قربونش برم من. من همیشه یادم می ره بهش زنگ بزنم اما مامان.. خدایا ای کاش یه جوری بتونم همه زحمتها و محبت هاش رو اونجور که لایقشه براش جبران کنم.

خواهرم هم چند روز زودتر بهم اس ام اس داده بود. نمی دونم چرا فکر کرده بود روز تولد من با روز دانش آموز یکیه .. مامان میگفت تازه اومده به من هم گفته چرا زنگ نزدی به تمشکی تبریک بگی...

همسری یادش نبود. البته برخلاف دیگر مواقع که ناراحت می شدم اینبار اصلا" ناراحت نشدم یه جورایی خودمم اول یادم نبود. تموم زندگی من و همسری فعلا" حول و هوش یه جوجه میچرخه و یه جورایی از خودمون یادمون رفته.

دیروز موقع رفتن داشتم به همسری میگفتم که چقدر کار دارم هم باید لباس بشورم هم ظرفها رو هم اینکه به شدت خوابم می یاد.

اما اول می خوابم بعد کارامو می کنم. که یه دفعه همسری گفت یه بنده خدایی گفت تمشکی افسردگی نداره اینقدر می خوابه...

من : جااااااااااااااااااااااااااااااان ، من مگه چقدر می خوابم بعد از اون تو این دوران یه خانم با وضعیت من احتیاج به ده ساعت خواب داره.

همسری میگفت نه گفتم که اون خسته اس اما گفته نه کلا" رفتار و اخلاقش هم یه جورایی عوض شده.

خیلی کنجکاو شدم بدونم کی این حرف زده هر چی گفتم کی میگفت اگر میخواستم بگم نمی گفتم یه بنده خدایی . یکی یکی خواهر شوهرا رو اسم بردم مادر شوهرم اما خوب هیچ کس دیگه به ذهنم نرسید. وقتی ساعت خوابم رو حساب کردم دیدم من همون ۶ تا ۸ ساعت خواب رو دادم تازه بعضی مواقع ۸ ساعت می شه اما چرا اون حرف رو زدن نمی دونم؟؟!!

برای برادرم یه کار پیدا شده اونم تهران اما نمی دونم چرا دید مثبتی نمی دونم به این موضوع داشته باشم امروز که با مامان حرف می زدم میگفت گفته تا چند روز دیگه می یاد اینجا. می ترسم تهران محیط خیلی مستعد تری نسبت به شهرستان داره و این منو خیلی نگران می کنه. البته همه بهمون میگن شما یه بار هم از در دوستی با این بچه وارد شین خدا رو چی دیدین به مامان میگم ما با محبت هم باهاش رفتار کردیم اما بدتر شد که بهتر نشد. با همه ترسش توکل به خدا

فردا روز بزرگیه البته برای خودم آخر میفهم این جوانه تو وجودم که داره هر روز بیشتر از قل خودنمایی میکنه چیه؟؟ وااااااااااااااااااای از هیجان دارم می میرم .

یه عالمه حرف دیگه هم بود اما زیاد شد تا بعد..


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط تمشکی خانم
اول از هر چیز رئیسم بالاخره با حفظ سمت مدیر شد. این اتفاق طی حکمی روز شنبه ابلاغ شد و این موضوع دغدغه منو بیشتر کرد. همونقدر که کار بیشتر شد. 

دوم اینکه برای نخودمون دنبال یه پرستار خوب میگردم ولی تا حالا که نشده دلم نمیخواد بذارم مهد چکار کنم آخه؟؟!!

 آخر از همه هم اینکه از این خاله زنک بازی های ادارمون خسته شدم. اداره ما چهار تا زیر مجموعه داره که هر کدوم برای خودشون یه رئیس داره.پرسنل هم تو این چهار مجموعه ان. مدتیه که چند تا از نیروهای این مسئولین باهاشون مشکل پیدا کردن و اینجا شده دادگاه حل اختلافات. اون میره این میاد خلاصه داد همشون در اومده دیگه .. منم خسته شدم از بس حرفای تکراری شنیدم.خدا شفاشون بده..

به پیشنهاد یکی از مشتری ها میخوایم در اینجا رو گل بگیریم  

به همسری میگم آدم هر چی بیشتر داره حریص تره.. چند تا مشتری داشتیم که انصراف از خرید داده بودن در حالی که خودرو براشون سند شده بود اما ماشین رو نگرفتن و پولشون رو میخواستن حالا که با انصرافشون هم موافقت شده انتظار دارن همون سودی رو بگیرن که به کسی که ماشینی براش سند نشده دادن... من نمی دونم چطور این پولا از حلقومشون پایین میره والا..

همین طور یه مشتری هم بود که دیگه اونقدر خسته شده بود که با اجازه تون از همون بالا ..البته نه بالای بالا یه جایگاه پایین تر از ریاست* جمهــــــوری شروع کرد به فحش دادن تا رسید به وزیر و تبصره ۱۳ و روسای خودمون

اما خدایی عجب فحش هایی می داد جای اون کسایی که مخاطب بودن خالی ..


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط تمشکی خانم

همیشه برای دیدن مامان، خواهر و برادرانم لحظه شماری میکنم اما وقتی تو این تعطیلات اونجا بودم خیلی بهم سخت گذشت اونم فقط به خاطر برادر بزرگم حمید.

حمید پسر دردونه بابا کی فکرش رو میکرد حالا به اینجا برسه .

اونم تو محیط شهرستان. پسر پدری این راهو در پیش گرفته که خودش قربانی شد خانواده اش تنها شد اما ...

حمید حمید حمید، چرا باید اونقدر بد بشی اونقدر باعث آبروریزی خانواده بشی که همه آرزوی مرگ(نه این درست نیست) آرزوی نبودنت رو بکنن. چرا.. چرا به بابا به مامان به خانواده به ماها فکر نمیکنی.

چقدر همه مون خودمون رو کوچیک کردیم جلوت گریه ها کردیم قسمت دادیم هر کاری کردیم تا تو بشی همون حمید اما ... نه ، تو باز هم راه خودت رو ادامه دادی حتی همه رو تهدید هم کردی که اگر دخالت تو کارت کنن .. و در آخر سابقه دار هم شدی. چقدر برای من سخته ، چقدر جلوی همسرم خجالت کشیدم و چقدر جلوی خانواده همسرم باید خجالت بکشم.

همه تصمیم گرفتیم دیگه تو رو از خانواده خودمون ندونیم تا زمانی که بشی فرزند همون خانواده..

تصمیم گرفتیم مامان خونه رو برای مدتی ترک کنه تا تو دیگه آسایشگاه نداشته باشی. خونه ای که فقط برای تو محل خوابیدن و خوردنه.. یعنی آسایشگاه..

تصمیم گرفتیم برای اصلاح شدن تو هر کاری بکنیم و اینا فقط به خاطر خودته

تو این مدت چقدر آرزو میکردم ای کاش نبودی. . .  فکر میکنم تحمل مرگت از بودنت راحت تر باشه و اگر این کار ادامه دار باشه دعا میکنم زودتر قبل از اینکه بخوای روزگار خودت رو سیاه تر از این بکنی بری.. برای همیشه.

چقدر نگران وحیدم پسری که همه جوره غمخواره مامانه. به جای تو حتی..

چقدر خوشحالم از اینکه مامان حداقل یکی رو داره که همراهش باشه اما نمی دونی که چقدر اون غصه تو رو می خوره و چقدر بیماره.. چقدر باید گریه کنه.

دیروز مامان میگه دیگه از همه نا امید شده اونقدر که بهشون التماس کرده و ازشون خواسته که تو رو به خودت بیارن. دیگه تو شبهای قدر تو روز عاشورا هیچ کس رو قسم نمی ده چون هیچ کدوم کمکش نکردن.

روز جمعه که به دیدن بابا رفته بودم همسری میگه به بابات بگو شاید اون حمید رو به خودش بیاره ..

گفتم اون خودش داره می بینه نیاز به گفتن من نداره..

چرا این کارا رو میکنی چرا خودت و خانواده خودت رو تو آتیش کارهای جاهلانه ات می سوزونی..

نه خوش اخلاقی و اهمیت دادن بهت تو رو سربراه کرد نه بی اهمیتی و ترد شدن از خانواده..

خدایا خودت به مامان صبر بده کمکش کن تنها نمونه . چقدر بی گناه و مظلومه این زن. تا کی ادامه دارد.

تا کی..


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط تمشکی خانم
تو آکواریوم یه ماهی داریم زرد رنگ که بهش میگن ماهی پوزه میمونی.

بیچاره مدتیه طولانی که همش کف آکواریوم می خوابه .هر روز که در رو باز میکنم میگم اینبار دیگه مرد وقتی می رم نزدیکتر می بینم نه بابا بیچاره هنوز داره نفس میکشه.

همسری اول گفت افسردگی گرفته بعدش چند روز پیش گفت دچار ام اس شده خلاصه نه دلمون میاد بندازیمش بیرون نه اینکه اون تو بمونه که بقیه هم افسرده کنه. به همسری میگم برو ماهی فروشیها بگو دوای دردش رو بدن بهت.


تو سازمان شایعه شده که رئیس من میخواد بشه مدیر یکی از قسمت ها . دیروز از کارگزینی استعلام کردم گفتن حرفش که هست هم ناراحت شدم هم خوشحال از شون خواستم اگر این موضوع قطعی شد اعلام کنن منم از الان برای تثبیت جام باهاش حرف بزنم مخصوصا با این شرایط که یه مرخصی هم می رم نکنه یکی رو جای من بیاره که بدجور میخوره تو حالم البته اگر مدیر فعلی بشه معاونت باید دفتر دارش رو با خودش ببره چون دفتر معاونت هم دفتر دارش رو باخودش می بره و با این اوضاع من مطمئنا باید با رئیسم باشم.. (اینجا باید از آیکون خود مچکری استفاده کرد آیا؟!!)


همسری رو فردا دارم می برم جزیره برای خرید پارچه . هووووووووم دوست دارم خرید کردن رو زیاد..

اینقدر بدم می یاد از این آدمایی که می یان و میخوان از موقعیت و هزار کوفت و زهر مار دیگشون سو استفاده کنه یارو می یاد هر جا گیر میکنه من جانبازم..

هوا عمه ات مگه زورت کردن که بری و جانباز بشی دست خودت بود نمی رفتی می ری میای منتش رو سر کسای دیگه می ذاری همکرام میگه اگر اونا نبودن من و تو الان اینجا نبودیم من اصلا قبول ندارم من خودمم یکی از همونام ۱۱ ساله بابا رو ندارم اما یادم نمی یاد جایی رفته باشم و کارتم رو درآورده باشم و بگم منم ..

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم مهر 1388 توسط تمشکی خانم
چند وقته مدام به همسری میگم که بیا برو دبی از اونجا یکم خرید کن اونقدر گفتم که آخر راضی شد بره.. خودمم خیلی دوست دارم برم اما به چند دلیل نمی شه

اولین و اصلی ترین دلیلش اینه که اینجانب از هواپیما می ترسم جالبه نه؟؟ اما خوب می ترسم دیگه..

همسری هم میگه اگر می شد خودت هم باشی خوبه حداقل خودت چیزایی که دوست داشتی رو می خرید اما من نمی تونم خودمو راضی کنم نترسم دیگه..

همین طور یکی از دوستای همسری اونجا زندگی میکنه اول بهش گفتم اصلا" چطوره به سیامک لیست بدیم اون برامون بخره و بفرسته هااااان؟؟

 این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دیشب با کلی تو سایت گشتن و خوندن رفتم پیشش و گفتم با تحقیق تفحص های زیاد به این نتیجه رسیدم به درک می یام..

حتی زنگ زدم و از دکترم هم اجازه گرفتم اما باز هم ته دلم استرس و ترس رو داشتم.

آخر هم همسری گفت نه بابا استرسش زیاده مخصوصا" تو که دفعه اوله میخوای سوار شی هیچی دیگه.. اینا هم که هواپیماش توپولوفه و ...

بعد گفت یکی از دوستاش با خانمش رفته بودن کیش همونجا اعلام کردن که چرخ های هواپیما باز نمی شه بیچاره خانمش همون بالا غش کرد چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی ..

خودمم نمی رم. گفتم نه تو بیا برو اصلا" من لیست خریدمو می دم تو اونجا بده خانم سیامک بالاخره اونم زنه دیگه سلیقه ها به هم نزدیک تره..

حالا اگر قبول کنه میخوام آخر هفته دیگه که تعطیله بفرستمش بره..

یه لیست بلند بالا نوشتم که برام خرید کنه.. جدا از اون اگر می تونست یه همسفر داشته باشه که برای ظرفیت بار به مشکل نخوره خیلی خوب می شد.

میگفت به حمید (همکارش) گفتم بیا بریم میگه منو وسوسه نکن پول ندارم میگم من می دم هر موفع داشتی برگردون میگه نه ایران کار دارم. بهش میگم همچین میگه ایران کار دارم انگار هر روز خارج از کشوره..

خلاصه اگر بتونه با حمید بره بهش حسابی خوش میگذره حمید آدم خوش سفریه می دونم اذیت نمی شه..

هرشب میگم حمید رو راضی کن باهات بیاد ؟ می یاد مطمئن باش یکم بگی می یاد؟

حالا من موندم و سفر دبی و همسری و خرید..

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم مهر 1388 توسط تمشکی خانم
Blog Skin