یعنی از چهل روزگی غزلی تا الان ننوشتم بابا ای ول به خودم باورم نمیشه
خوب تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد
عید امسال رو که شهرستان بودیم و من اونجا سعی کردم غزلی رو پستو نکی کنم
و اولین پستونکی که دخملکم خورد و خیلی قشنگ اونو بادستاش نگه می داشت و بازی می کرد ۵ فروردین بود.
امسال برای اولین بار تو جنگل رو دیدی.
وقتی برای دیدن مامان بزرگ بابایی رفتیم گرگان. اما به یه حرکت قشنگ من همه اون عکسهای یادگاری پاک شد
آخرهای نوروز که داشتیم برمیگشتیم تهران دخترم چشماش دائم قی می گرفت و به سختی باز می شد و منی که اونقدر مراقبت بودم دائم خودمو سرزنش می کردم که به خاطر یه خجالت برای نه گفتن باعث شدم تو سرما بخوری برای همین به محض اینکه وارد تهران شدیم بردمت یش یه دکتر متخصص که گفت سرماخوردگی نیست و گاهی وقتها این مشکل برای نوزادان پیش می یاد و دوره ای هستش این اتفاق هم ۱۲ فروردین بود.
اردیبهشت ماه امسال شروعش با غلطیدن غزلک همراه بود.
سوم اردیبهشت دخترم بدون کمک ما غلطید و ما رو غرق لذت و خنده از این کارش کرد.
۱۲ اردیبهشت ماه امسال دخترم اولین سفر زیارتی خودش رو رفت اونم مشهد که یکی از دوستای مامان هم اونجا دیدیم .
۱۵ اردیبهشت ماه آب دهنت رو روی لبات جمع میکردی و با لبات بازی می دادی اون روز ما خونه عمه مریم مهمونی بودیم که با این کارت کلی خندیدیم .
روز برگشت به تهران(جمعه ۱۷ اردیبهشت) هم عمو حسن (شوهر خاله جون) زحمت کشیده بود و کلی گل محمدی آورده بود و مامانی و خاله جونم پرپر کردن و تو رو گل باران کردیم. اینکار رو برای این انجام می دن که بعدهت بچه به گل و بهار و .. حساسیت نگیره
اولین باری که پاهاتو به سمت دهنت آوردی و خوردی ۸خرداد ماه بود اونقدر قشنگ اینکار رو می کردی که من تشویقت می کردم و از این کار تو خیلی لذت می بردم. عکسهای یادگاری هم ازت گرفتم.
اولین حرفی که خیلی واضح و قشنگ زدی بابا بود. این اتفاق تو ۹ خرداد افتاد و من خیلی ذوق زده شدم. معلومه که دختر بابایی هستی؟
۱۸ خرداد ماه هم تونستی بشینی البته بیشترین تکیه ات روی دستات بود اگر بخوای صاف بشینی و با تسلط کامل نیاز داری که یکی مراقبت باشه.
دیگه روزای آخری هست که تو خونه ام و با تو . تا چند روز دیگه مهمون مهد خواهی بود تلاشهام برای پیدا کردنپرستار به جایی نرسید
یه مهد فعلا پیدا کردم که قراره فردا برم و در موردش پرس و جو کنم. برای همین تو این یک هفته تو رو به شیشه هم عادت دادم اونم به چه مشقتی اصلا قبول نمی کردی برای همین اب قند شروع کردم تا به شیر رسیدم.
خیلی به غذا خوردن علاقه داری البته منم یه کوچولو برای آشنایی با مزه ها بهت می دم وقتی ما می خوریم اونقدر داد و بیداد میکنی تا به تو هم بدم.
نمونه اش امشب که برای شام سوپ درست کرده بودم . وقتی مزه اش برات خوشایند اومد با دور کردن قاشق از دهنت کلی سر و صدا می کردی و وقتی دوباره بهت می دادم یه اوهوم می گفتی و می خوردی خیلی مامانی غذا می خوری؟؟
به شدت به من وابسته شدی اونقدر که هیچ کس رو جز خودم برای خوابوندن و بغل کردنت قبول نداری!!
خوب نمی تونم برای همه کامنت بزارم اما از همه ممنونم باید بیام بخونم ببینم مهربون جونم کوچولوش به دنیا اومد یا نه؟مراسم عروسی عسلی به کجا رسید؟ و به همه دوستای خوب دیگه ام یه سری بزنم و از خبرا باخبر بشم دوستتون دارم .مواظب خودتون باشین.